نمی خواهم،نمی آید مرا باور...
هنوز باورم نشده که دیگه نیست...شاید واسه همین مثل بقیه گریه نمی کنم،هنوز فکر میکنم وقتی میرم بابابزرگ رو ایوون نشسته...برعکس مامان بزرگ که همیشه کنج خونه بود و تا می رفتیم چند دقیقه ای طول می کشید که متوجه اومدن ما بشه بابابزرگ همیشه گوشه ی ایوون نشسته بود....تو این یه هفته که همش تو آرامگاه یا مسجد درگیر مجلس ختم بودیم هیچ مداحی و روضه ای به اندازه ی دیدن خونه ی سوت و کور بابابزرگ من و به گریه ننداخت....روز آخر وقتی میدیدم همه تند و تند دارن خونه رو تمیز می کنن و یکی یکی در اتاقا رو می بندن که برن حس کردم همه ی خاطراتمون مردن،تازه همه آروم شده بودن که من شروع کردم به زار زار گریه کردن....لابد تا چند وقت دیگه اسم این خونه میشه ارثیه و معلوم نیست چه بلایی سرش بیاد....همیشه دلم میخواد تو هر خونه ای پر از سر و صدا باشه،آخر هفته ها همه دور هم جمع بشن،دیدن یه خونه ی آروم که هیشکی توش نیست خیلی برام سخته...پسرعموم گفت بچه ها بیاین آخر هر ماه به یاد قدیما همه اینجا جمع شیم...خیلی قشنگه ولی میدونم که این اتفاق نمیفته...شاید الان که همه دلشون گرفته یادشون بمونه ولی مطمئنم تا چند سال دیگه وقتی همه درگیر زندگی بشن از یادشون میره...مطمئنم
تا اومدم خونه رفتم سراغ آلبوم عکسم...یادم مونده بود که من و بابابزرگ تو حیاط همین خونه ی قدیمی یه عکس گرفته بودیم 15 سال پیش دقیقا تو همین ماه....تازه از خواب بیدار شده بودم و با همون موهای ژولیده کنارش نشسته بودم...اگه تاریخ عکس و نمیدیدم باورم نمی شد که 15 سال پیش بوده...چقدر زود میگذره...چرا ما آدما اینقدر زود از یاد میبریم؟ و چقدر زود از یاد میریم....خیلی زود روزی میرسه که خودمون ساکن آرامگاه میشیم و خونمون میشه مسکن آدمای جدید....
و من با این شبیخونهای بیشرمانه و شومی که دارد مرگ
بدم می آید از این زندگی دیگر...
من الان یه احساس خاصی دارم....![]()
خوشحالی+ترس+هیجان+احساس شجاعت.....
![]()
نمیدونم ولی هر چی هست از شجاعت خودمان خوشمان آمد...![]()
هی ما قربون صدقه ی بابایی رفتیم،بابایی امروز چه خوشگل شدی و چه خوشتیپ شدی امشب و چه بابای مهربونی دارم و...کارگر نیفتاد که نیفتاد!
امروز دیدیم روز جمعه ای حوصلمون سر رفته بابایی هم که ماموریته،کی ما رو ببره بیرون؟
دیدیم آبجی مون رفته مسابقات گفتیم بریم ورزشگاه به عنوان تماشاچی
...حالا با چی بریم ؟
قربون مامان گلم برم،میخوای کرایه آژانس بدی که چی؟ بیا من خودم می برمت...
_:می تونی؟نه ...نمیخواد...
(آخه من سال 84 گواهی نامه گرفتم تا به حالم تنها و بدون راهنماییهای بابایی پشت فرمون ننشستم!
)
خلاصه.....
اااه،یه پارکینگی هم داریم که باید میلیمتر بگیری ماشین و توش جا بدی
....رفتم ماشین و بیارم بیرون دیدم آینش اضافیه!
چند تا پسر هم تو کوچه بودن تیپ زده بودن فک کنم داشتن میرفتن عروسی مهمونی چیزی
4 تا چشم هم قرض گرفته بودن که سوژه خنده دستشون بیاد...منم از در مسالمت آمیز وارد شدم!
_ببخشید آقا!میشه ماشینم و از پارکینگ بیارین بیرون؟آینش خورده به در!![]()
اونم ذوووووووق!البته خودشم فهمید که خیلی کار سخت و دقیقیه وگرنه من که دست فرمونم حرف نداره،می دونین که!
ماشین و آورد بیرون و حالا هی لبخند!..خداحافظ خانم!!
گفتم:خب حالا جنبه داشته باش!![]()
ورزشگاه کجاست
...باید از جاده کمربندی بریم....
اینقده خوووووووووش گذشت...![]()
مامان:حالا ضبط و خاموش کن!یواش تر برو....
من:همه ی حال رانندگی به نوارشه!بعدشم من همش 80 تا میرم!زشته من و از لاین میندازن بیرون خب!
در ورزشگاه:سلااااام آبجی گلم!
ساعت چند کارت تموم میشه من با ماشین اومدم دنبالت آخه!
اون:چییییییی میییییییییییگی!
سلامتی؟مامان حالش خوبه؟....من ساعت 9_8 کارم تموم میشه!
من:خب،اون موقع که شب میشه،پس خودت بیا!
از رو نمیرم که! به مامان گفتم خب بریم یه جایی مهمونی....بریم خونه خاله!
مامان:اونوقت باید از 2 تا میدون اصلی بگذریم که!
من:خب میگذریم!
حالا این میدون ورودی شهر همیشه خلوت بوداااااااا امروز شلوووووووووغ!کامیون و ماشین عروس به وفوووور!
خلاصه با چند تا صلوات و یا امام رضا یا ابالفضل های مامان
میدون و رد کردیم!
رفتیم خونه ی خاله نصف اهل منزل نبودن بعد هر کی میومد ماشین و جلوی در می دید سراغ بابا رو میگرفت من با افتخار میگفتم:بابا ماموریته
!من ماشین و آوردم!![]()
همش خوش گذشتاااا
فقط اومدیم خونه میخواستم برم تو پارکینگ یهو سپر ماشین یه نمه ساییده شد به در!
البته چندان مشهود نیست و ما هم به روی مبارک نخواهیم آورد
.....ولی کلا الان خیلی احساس شوماخری بهم دست داده ،دیگه از این به بعد جمعه ها من و ماشین و سفر
میدونین شاید به نظر زیاد مهم نیاد ولی آخه من سه سال بود که پشت فرمون ننشسته بودم...
پ.ن۱:لااقل یه وقت زبونم لال ارشد قبول نشدم میتونم برم تو آزانس بانوان کار کنم مثلا!
یا اصلا یه اسکانیا بخرم از اون آبی گنده ها که خیلی خوشگله بعد باهاش برم اون ور مرز
...باز میگن جوونا بیکارن!
پ.ن۲:میگم این قضیه ی انتخاب برترین وبلاگها هم خیلی جالبه ها!
پ.ن۳:نه اینکه وبلاگم و همه میخونن!!
حتما من انتخاب میشم!
پیشرفت علم!!
سلاااااااااام به همه ی دوست جونای خودم
،چی کارا می کنین؟من که همچنان در حال تحقیق و تفحص در مورد دانشگاه های کشور می باشم و با این که از هر کی می پرسم میگه تهران بهتره من بازم میخوام برم تبریز یا اگه شد اراک(تحقیق و داشتین؟!)...طبق آخرین بررسی های محققین
(خودم یهنی) تبریز 7 تا سینما داره(عشق فیلم و نقد من و کشته چه کنیم دیگه!)
،مقبره الشعرا داره(آرامگاه خاقانی،شهریار..)،کلیسای استپانوس و...کلا همه ی اینا با رشته ام مرتبطه...تازه آدم عاقل اونه که به فکر اوقات فراغتش هم باشه،خوبه تو شهر غربت برم مهتاد بشم؟![]()
اراک هم که واسه من پر خاطرات کودکیه...![]()
ولی تهران چی؟ فقط بی آر تی داره دیگه!
مگه نه کلوچه جونم؟
(البته بدم نیست می تونم با کلوچه جونم سوار بر بی ار تی بریم بگردیم
)
می بینین فققققط تراز علمی دانشگاه برام مهمه!![]()
بگذریم...
میگم هیچ دقت کردین این مغازه های کافی نت و فتوکپی و این جور چیزا مثل قارچ هر روز تو شهر زیادتر میشن؟شایدم اینجا اینجوریه...ولی تجربه ام بهم میگه نصف بیشترشون جوونایی هستن که در مورد این کار سواد و تجربه ی کافی ندارن...چند وقت پیش جوهر پرینترم تموم شده بود منم از یه فروشگاه بزرگ و معروف که نمایندگیش بود براش جوهر خریدم غافل از این که جوهرا تقلبی بوده و دستگاه رو حسابی از پا در آورده،منم که نمی دونستم چش شده گفتم شاید من جوهرا رو بد جا زدم.رفتم از یکی از این مغازه هایی که کار چاپ و پرینت انجام میدن بپرسم پسره یه نگاهی به جعبه ی جوهر میندازه جوری که انگار اولین باره چیزی شبیه این دیده میگه:این که اصلا مال دستگاه شما نیست! گفتم:چرا، اگه به کدش نگاه کنین می بینین درسته.
میگه:آها،آره خب درسته دیگه!
_گفتم پس چرا کار نمیکنه؟![]()
_برچسبش و برداشتین؟
_دلم می خواست بگم آخه آی کیو جلبک،هویج! کی جوهر و با برچسب میزاره تو دستگاه!![]()
مرسی آقا..نخواستیم
حالا امروزم رفته بودم یه چیزی رو پرینت بگیرم از اونجایی که خواهرم فلش من و یه جا گذاشته بود و طبق معمول یادش رفته بیاره! مطالب و ریختم تو فلش خودش و بردم یه جا واسه پرینت، یه پسره جوونی پشت کامپیوتر بود با کلی ژست و کلاس بعد یه فایل دیگه رو باز میکنه میگه: کدومه؟
گفتم آخه اینا که عکسه،من از متنش پرینت میخوام!
بعد با یه ژستی که انگار بخواد یه مطلب مهمه علمی رو توضیح بده میگه این دستگاهی که ما داریم فقط عکس رو پرینت می گیره،متن رو با یه دستگاه دیگه پرینت می گیرن ،بعد اشاره میکنه به دستگاه کپی و میگه یه چیزی شبیه اون!میری خیابون انقلاب،کنار اداره پست اونجا این دستگاه!! رو دارن!
:مرسی آقا!
(عجب!
علم چقدر پیشرفت کرده! خب دیوونه یه کلمه بگو پرینتر میخواد که ما نداریم!)
اومدم یه جای دیگه
یه پیرمردی بود فلش و از دستم گرفت و گفت:این چه جوریه دخترم؟![]()
: می خواین خودم وصلش کنم به کامپیوتر؟![]()
:میتونی منتظر بمونی،الان پسرم نیست.
:نه،مرسی(حالا می ترسیدم اینم پسرش بیاد مثل اونای دیگه باشه!)
اینم از مصایب بی پرینتری! جوهر تقلبی بهم دادن میگم عوضش کنین میگه :ضرر می کنیم!
گفتم اشکالی نداره (ایشالا روز قیامت بدتر از این ضرر کنین!)![]()
پ.ن:
راستی تولد امام رضا هم میارک باشه ،همش تلویزیون مشهد و نشون میده،من دلم یه ذره شده واسه امام رضا![]()
یکی بگه من چیکار کنم!
بس که این روزا فکر کردمااا شبیه علامت سوال شدم،
مثلا دارم تلویزیون نگاه میکنم بعد وسط فیلم مامانم از تو آشپزخونه میاد میگه چی شد؟ میگم:ها؟!چی چی شد؟! نگاه میکنم ولی نمی بینم! بس که ذهنم مشغوله
...چقدر تصمیم گیری سخته...دفترچه ی سراسری اومده ولی پر کردنش یه جور فرمالیته است آخه نه این که من جزء 20 تای تاپ ایرانم حتما قبول میشم!
دفترچه ی آزادم تا یکی دو هفته دیگه میاد و من از الان موندم کجا رو انتخاب کنم دوست دارم تهران رو انتخاب کنم ولی اگه قبول نشم باید از همون جا بار و بندیلم و جمع کنم و به فکر یه جایی واسه خودم باشم !
اصلا من نمی فهمم چرا شرکت کننده های تهران اینقدر زیادن!یعنی چی آخه؟
پارسال دختره از تبریز پاشده بود اومده بود بهش میگم تبریز که دانشگاه داره واسه چی پاشدی اومدی اینجا؟ میگه :خب تهران بهتره!
من که نفهمیدم چیش بهتره
...همه ی شهرستانی ها پا شدن اومدن تهران امتحان بدن اونوقت بچه های تهران رفتن کرج!فکر کن!میگن مدرک تهران و کرج با ارزش تره ولی به نظر من این خود ماییم که این قوانین رو می سازیم!
تهران واسه من فقط به خاطر شرایط خونوادگیم خیلی مناسب بود چون اگه جای دیگه ای قبول بشم فکر کنم هر کدوممون باید تو یه شهری زندگی کنیم!میگن اگه شک داری تهران قبول شی برو اراک!حالا من دوست ندارم برم اراک باید چی کار کنم؟
دوست دارم برم تبریز
...ولی وقتی به مشکلات رفت و آمد و خونه گرفتن فکر میکنم باز دو دل میشم....
شما اگه جای من بودین چی کار می کردین؟![]()
ان الله مع الصابرین...
یه وقتایی از خودم بدم میاد که سر هر مشکل کوچیکی نق می زنم و از زمین و زمون شکایت می کنم....خدا چه جوری یه آدمی مثل من و تحمل میکنه؟چقدر بعضی ها محکم و صبورن!اونوقت من تا یه مشکل کوچیکی برام پیش میاد گریه زاری راه میندازم و با همه ی اطرافیانم شروع می کنم به صحبت کردن،نمیدونم ...بعضی ها میگن گریه و درد و دل آدم و سبک میکنه ...شما چقدر این حرف و قبول دارین؟
چه روز بدی بود امروز....از صبح دلم شور میزد،آخه نه جواب اس ام اس هام و میداد نه تلفنش رو بر میداشت....بعد چند ساعت گوشی رو برداشت ، گفتم: مریمم،نشناختی؟ _:چرا،بگو.
_:خواستم حال پدرت و بپرسم. _:خوب شد. _:یعنی چی؟
_:گفتم که خوب شد،واسه همیشه...بردیمش جایی که واسه همیشه خوب باشه!
از شوک یخ زده بودم ،نمی دونستم چی بگم،چند لحظه همینطور ساکت موندم و مثل دیوونه ها گفتم خدا بهتون صبر بده، می خوای بیام پیشت؟
_:نه،گفتم هیشکی نیاد،نمی تونم کسی رو ببینم.
کاش یه ذره گریه میکرد که حداقل از این حالت شوک خارج میشد،همیشه خوددار بودن و اعتماد به نفس این دوستم رو تحسین میکردم ولی تو این مدت که پدرش مریض بود دلم می خواست می تونستم کمکش کنم،دلم می خواست بهش بگم یه ذره گریه کن تا آروم بشی....ولی انگار من بیشتر از اون شوکه شدم...هیچ وقت نمی تونم دنیام رو بدون پدر و مادر تصور کنم....
پ.ن:کاش قدر امروزمون رو بیشتر بدونیم،خوشبختی همین چیزایه کوچیکیه که تو شلوغیهای زندگی روزمره از یادمون میره ،خوشبختی همون سفره ای که خونواده دورش می شینن،خوشبختی همون نگاه مهربون پدر و مادره که گاهی برامون عادی میشه....
به بهانه ی بودن....
بچه که بودم همیشه فکر میکردم بزرگ شدن رو میشه حس کرد،مثلا فکر میکردم اگه کسی 20 سالش باشه دیگه بزرگ شده،ولی امروز که تولد بیست و سه سالگیمه هنوز همون حسی رو دارم که وقتی 8 سالم بود داشتم....هم خوشحالم هم یه جورایی دلتنگ...خیلی خوشحالم از این که هر سال به تعداد کسایی که بهم زنگ میزنن یا با اس ام اس تولدم رو تبریک میگن بیشتر میشه،کاش بتونم اونقدر خوب بمونم که دوستام تا همیشه کنارم باشن،کاش بفهمم تو زندگی دنبال چی میگردم آخه بعضی وقتا دنبال چیزی میگردیم که خودمون هم نمی دونیم چیه!اما یه روز چشم باز می کنیم و می بینیم اون چیزی که گم کرده بودیم خود زندگیه،خود جوونی،خود بودن...
کودک احساس من...
آینه را بردار....بنگر!
همانی که در آینه می بینی روزگاری بزرگ می شود
قلب پاکش را بر آسمان جای می گذارد، به زمین می آید
فتنه ها می انگیزد،می شکند ............ شکسته می شود
دل می بندد ............خراب می شود
عشق می سازد............تباه می شود
میرود و سیاه می شود
کودک می شنید اراجیف مرا! ناگهان به خود آمد
آینه را شکست
گفت:دیگر نمی بینم
کودکِ تو همیشه می خواهد کودک بماند!!
خندیدم و گفتم:کاش اینگونه باشد....
یه خواهش:
از شما عزیزایی که این وبلاگ رو می خونین خواهش می کنم سر نمازاتون واسه پدر یکی از دوستام که تو کماست دعا کنید،مرسی
مرگ از باغچه ی خلوت ما می گذرد داس بدست...
صدای زوزه ی باد و رعد و برق ...میدونم که الان برقا قطع میشه و تاریکیه و بارون واسه همین سریع از این اتاق به اون اتاق میدوم و پنجره ها رو می بندم،وسایل برقی رو از پریز می کشم و دنبال یه شمع میگردم...میگه چرا میدوی؟رعد و برقه دیگه،تو که میدونی بارونای شمال چه جوریه پس چرا می ترسی؟...هیچی نمیگم و تو تاریکی آروم تو فضای باریک بین پایه های میز و لبه ی مبل رو زمین دراز می کشم و چشام و می بندم و فکر می کنم مردم...بهش میگم اگه یه روز قیامت بشه...اگه یکی از این رعد و برقا بیاد و همون طور که میگن کوها شکافته بشن و ماه و خورشید و.....می خنده و میگه:خب آخرش اینه که میمیریم دیگه!
راستی من کجا میمیرم....تو ماشین،رو تخت بیمارستان،تو خواب،تو سیل،زلزله...اصلا چه جوری میمیرم؟... و من مردم...پس دیدم ایستاده ام و تندرستم همه گریه می کنند و من از گریه ی آنان اندوهگینم و به آنها می گویم من نمرده ام،کسی گوش به حرف من نمی کند....وقتی این جمله یادم میاد حس دلتنگی عجیبی بهم دست میده ....
دراز کشیده بودم رو خاک جنگل و چند تا مورچه که از رو دستم رد میشدن بیدارم کردن،گفتم من هنوز زندم،واسه خوردنم خیلی زود اومدین.....
با خودم میگم اگه بمیری دلت واسه دنیا و آدماش تنگ میشه؟یا میتونی یه روح آزاد باشی و به هر جا که دلت خواست سر بزنی؟ میشه تو "آرامگاه" آرام بود؟ یا اونجام پر از سکوت و عذاب و تنهاییه؟ شاید آنجا به هیئت گنجی درآمدی...بایسته و آز انگیز...گنجی از آن دست ...که تملک خاک را و دیاران را....از این سان دلپذیر کرده است!...شاید...
پ.ن:
نمی ترسی،نمی ترسی،که بنویسند نامت را
به سنگ تیرۀ گوری،شب غمناک خاموشی
بیا دنیا نمی ارزد به این پرهیز و این دوری
فدای لحظه ای شادی کن این رویای هستی را
مهربانیهای شابدالعظیمی!
من همچنان دلم میخواد برم مسافرت نیدونم چرا....همش دلم میخواد برم دَدَر
،یه صفحه درس میخونم پنج ساعت دور میزنم!بازم نیدونم چرا...همش دلم مهمونی میخواد،با یکی حرف بزنم!
امروز یکی از دوستام اومده بود دفترم و بهم پس بده اینقده ذوق کردم که یکی اومده پیشم
...براش چایی و میوه آوردم ولی اینقدر حرف زدیم که بنده خدا فقط تونست یه فنجون چایی بخوره...بعدش که مامانم اومد تو اتاق کلی من و دعوا کرد که چرا تعارف نکردی؟یه دونه میوه هم نخورد که!خجالت نکشیدی پیشدستی رو همینطور تمیز گذاشتی جلوش همینطور تمیز هم داری جمعش میکنی؟
چیکار کنم خب!
براش میوه گذاشتم خودش نخورد.کلا من زیاد اهل تعارف کردن نیستم،دوست هم ندارم کسی زیاد به من تعارف کنه...از انگلیسی خوندن فقط همین یه دونه اخلاق به من چسبیده!
یادش به خیر ترم یک یه استادی داشتیم،آمریکا درس خونده بود،برگه هامونو نگاه کرد گفت:چه رنگای قشنگی به کار بردی،با چی نوشتی؟منم یه خودکاره فیروزه ای داشتم که خیلی دوسش داشتم درآوردم گفتم با این!قابل شما رو نداره.اونم خودکار و گذاشت تو جیبش و گفت:
"Oh,that's so kind of you!Thanks" .
تو دلم گفتم:
"Your welcome, that's so CHATR BAZY of you"
یه بارم یه بنده خدایی اومده بود خونمون مامانم نبود،بهش گفتم چیزی میخوری برات بیارم؟چایی مثلا؟ گفت نه،مرسی...منم بی خیال شدم و بعد یه مدت یه لیوان شربت براش آوردم...وقتی مامانم اومد براش چایی آورد دیدم همچین ذوق کرداااا انگار ده سالی بود چایی نخورده !بعد به مامانم میگه دستتون درد نکنه،آخه من عادت دارم بعدازظهرا همیشه یه لیوان چایی میخورم!
مامان هم باز دو ساعتی برام کلاس آموزشی گذاشت که حالا اون گفت میل ندارم تو چرا جدی گرفتی! خب میخواست به خودم بگه!
اصلا تعارف چه معنی داره...من که اصلا این مدلی نیستم اگه چیزی رو دوست داشته باشم میگم! مثلا یه بار رفته بودیم خونه عموم داشتن شام می خوردن اونم چی ماکارونی که من عاشقشم!
همه گفتن نه،مرسی ما شام خوردیم! گفتم خب خورده باشیم،الان ماکارونی رو دریاب! سریع رفتم نشستم پیششون دوباره شام خوردم
...حالا همه هی نگاه میکردن میگفتن مگه الان شام نخوردی؟! اسم تعارف میادا یاد خالم می افتم...خیلی مهربونه ها ولی سر سفره تمام مدت در حال حرف زدنه که : از این برا خودت بریز،از اون بخور، اِاِ ...سالاد نخوردی که!نوشابه بریزم برات!همین یه ذره؟ نکنه دوست نداری؟آخ کاش گفته بودی یه چیزه دیگه درست میکردم!
دیدین مثلا طرف دیرش هم شده بدو بدو داره میدووه که برسه بعد که شما رو می بینه و احوالپرسی می کنین بعد الکی میگه بفرمایین! اینقده می چسبه طرف مقابل هم بگه:اتفاقا خیلی وقت بود می خواستم بهت سر بزنم،بریم!![]()
پ.ن:بس که ما ایرانی ها مهربون و گـلیم....
پ.ن:چرا اینقدر قبض تلفنا زیاد میااااااااااد
...من دیگه چه جوری وبلاگ بنویسم؟

